تن بدن من وارد عصر جدیدی از زندگیام شدهام. جادوی بودنی از نوع دیگر. تنم مرا میخواند. زبانش را نمیدانم. مرا میخواند. چه میخواهی طفلک زیبایم؟ تنم مرا میخواند. نشستهام زل زدهام به تن برهنهام در آینه. روی گلیم قرمز تند دستبافی از وطن؛ تن برهنهام حتی اغواگرانهتر به چشمم میآید. چه کسی این گره ها را بر تن این گلیم زده است روزی؟ روی تن من چه کسی این همه گره و زخم زده است؟ انگار که نطفه ام را بر زخم بستهاند. او آنیکی خودم او خودم کس دیگری خودم آن کس خودم خودم خودم آن کس دیگر خودم لیوان قهوه در را دست چپم میچسبانم به صورتم. پاهایم را جمع میکنم توی شکمم. مثل نقاشی های نوجوانیام از خودم شده است. قهوه، تلخ است و داغ. تنم، داغ است و غمگین. صدایم میکند. چه میخواهی طفلک معصوم زیبایم؟ دست میکشم روی سینهام. روی جای زخمهایی که خودم زدهام. بوسیده بودتش روزی رهگذری که نیست امشب. از سر عشق؟ شهوت؟ دلسوزی؟ نوشیده بود شیره جانم را هر بار از سینه ام. هر چه بود گذشت. رد شد. بوسه اش داغ بود. آغوشش داغ تر. زخمی اضافه کرد بر تنم . بر قلب و دل و هر دو سینه ام. سینه هایم. انار ترک خو...
تن و بال؛ من و پرنده
امشب من، در تنم جا نمیشوم. اگر از این تغییر عجیب، من در تنم_نمیرم، بدان معجزهای رخ داده است.